خداحافظی
ممنون برای بودنتون در سخت ترین و شادترین روزهایم.
چایخانه

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
نویسندگان وبلاگ
نسترن
لینک دوستان
آرشیو وبلاگ
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
آمار و خروجی وبلاگ
RSS 2.0

یعد از مدتها دلم برای اینجا نوشتن یکباره تنگ شد. این استارباکس بدجور روی وبلاگ نویسی من تاثیر گذار است. این هم خلاصه ای از افکار مغشوش من و چند تا نکته که به هم هیچ ربطی ندارند:
- کسانی که در ایران در هر زمینه ای (فرهنگی، مهندسی، اقتصادی و ....) کار میکنند، برایم بسیار قابل احترام هستند. این با توجه به شرایط رقابتی و سختی مقدمات انجام هر کاری است که در ایران وجود دارد. این رقابت و کمبود امکانات اولیه را در کره جنوبی و چین هم مشاهده کردم. چیزی که اینجا به سادگی در اختیار همه است در جاهای دیگر این دنیا باید برایش جنگید. یک مثال ساده: مقایسه کنید وارد دانشگاه شدن را در اینجا با ایران یا کره
- همین الان از یک ماجرایی که فردا قرار است اتفاق بیافتد مطلع شدم. نمیدانم با این مقدار آمادگی ذهنی میتوانم درش شرکت کنم یا نه؟
- چند روز پیش کار تحقیقم دچار یک شوک اساسی شد. چند تا راه حل پیدا کردم. نمیدانم میتوانم سریع به تعادل اولیه برش گردانم یا نه؟ این روزها برایم زمان خیلی مهم است.
- از شروع یک کار به خصوصی شدیدا نگران هستم. به حدی که به طرز غیرقابل قبولی از تابستان از هرگونه آمادگی برایش فرار میکنم. چرا؟؟؟؟؟
- دارم میروم بعد از ۱۰ سال او را ببینم. کسی که تا چند سال پیش هر روز عصر موقع خوردن میوه عصرانه میدیدم و هرگز نمیتوانستم تصور کنم روزی را که بتوانم او را چند روزی نبینم. کسی که دو سال پیش به دلیلی خاص تا مدتها از حرف زدن با من امتناع میکرد....... ۱۰ سال زمان کمی نیست. خیلی چیزها از آن موقع تغییر کرده است. اول او رفت و پیانیست کوچک گل گلدون من را در حالی که ما سعی میکردیم اشگهایمان را مخفی کنیم برایش خواند و با پیانو نواخت، بعدش هم من رفتم، درست ۳ ماه قبل از اینکه او یکبار دیگر و برای دیدن آخرین روزهای بودن با مادرش برگردد. میدانم دیگر بعد از آن سفر به ایران باز نخواهد گشت. فقط ۱۹ روز دیگر تا دیدن دوباره اش مانده است.
- گرفتار و بیشتر از آن عمیقا نگران هستم. غیبتم را ببخشید.

من این نوشته را 29 جولای، حدود یک ماه و نیم پیش، بعد از برگشت از معبد جاکوانگ سا در دجان نوشتم. امروز احساس کردم دلم میخواهد اینجا هم این مطلب را بنویسم.
I just returned from my one night stay at Jakwangsa Temple. Last night, one of my longtime dreams became reality by staying at a Buddhist temple. Since seeing Little Buddha by Bernardo Bertolucci in Iran more than nine years ago, I have always wanted to stay in a temple and experience Buddhism
I left Seoul at 8:05 am. and arrived in went to Daejeon Station at 9. I used KTX, a high speed train. I met my friend Young-Jun at the station and then we went out for lunch and coffee. I arrived at temple around 2:30 pm. I met Cedric, an Australian guy who lives in temple and was our guide. I met two wonderful Virginians, Daniel from Lynchburg and Carol from Williamsburg. Daniel was teaching English in Japan and he was spending his vacation in Korea and Carol was teaching English in Seoul. There were only three of us from the US and all from Virginia. That was amazing co-incidence. They were two Canadian girls there too
Cedric gave us an introduction to Buddhism and then we had evening ceremony at 5 pm. A nun at the temple did a Buddhist ceremony. We bowed three times and started to read the YeBool, a chant book. Then we started to turn around for about 20-30 minutes and repeated Chi-Ju-Bu-Sar for the whole ceremony. She gave me a wooden instrument and showed me how to beat it and I did it while turning around the Main Buddha Hall and chanting the Chi-Ju-Bu-Sar. I still don't know the meaning of it but it was amazingly great to draw my attention to inside me and concentration. Then we went for dinner and we had food together. The next thing was to wash the dishes altogether. I was responsible for rinsing. It was great to do this job with everybody else. Then we watched a Dharma Talk with Ching Ah Sunim. We went to bed around 9 pm. It was actually hard for me to get to sleep so soon. So, I did meditation for almost 6 minutes. It was unbelievably fantastic nice to be able to do the meditation that I learned 7 years ago in Tehran at Jakwangsa Temple in Daejeon. All last night, I was thinking about my life and how significantly it has been changed since 2002. I remember when I watched the Little Buddha movie, it was a dream for me to be able to go to Seattle and a Buddhist temple in East Asia but now I have done it all. I am absolutely grateful for having the opportunity to make my dreams reality. Tonight, I mentioned this to Young-Jun at a coffee shop in Nakeseongdae and he said please remember me as a part of this dream to happen and I told him, I did it the same day that you called the temple to make a reservation for me. That day, you became part of one of the most important experience of my life and I will never forget about it
Today, we woke up at 5 am. to do the Buddhist Dawn ceremony. It was great to be able to experience the cool breath in early morning once again after a while. In Islam, we have to do the morning prayers before sunrise too. It has been many years since the last time that I did the morning prayers. It feels like that you absorb the energy from nature and the environment around you. It also reminds me of my childhood living with my grandparents. It is the sweetest memory of mine to remember the days that my grandpa would wake up before sunrise to do the morning payers and my grandma was preparing him a breakfast with fresh warm Noon Sangak (a traditional Iranian bread) that she had just bought it from bakery few minutes ago and Lighvan Cheese (a traditional Iranian cheese like Feta cheese) that we would eat in their yard in cool fresh early morning air of the hot summer days in Tehran. I remember as a little child, I was full of joy to see all these and my grandparents love for me and the songs that my grandpa would singe for me to wake me up early in the morning when the birds sing. The morning ceremony at the temple reminded me of all my sweet memories from my sweet home country of Iran and my lovely grandparents who are not among us anymore (I cannot fight my tears back while writing these. I was in the US when my grandma died and I could not be there)1
We had breakfast after the Buddhist Dawn ceremony and we washed the dishes together again. Then we had free time for 3 hours and almost all of us took a nap during this time. At 10 am. we did the noon ceremony with the nun and one of the Canadian girls which had a beautiful trained voice sang for us. It was amazing. We had lunch later and went hiking around 1:30 pm. We went to KyeRyong mountain and Nun's temple. By the time we got back it was already 3:30 pm. and I had to leave soon to meet my friend from Seoul National University at Daejeon Station. We took the KTX at 5 pm and went back to Seoul
مدت زیادی از آخرین باری که نوشتم میگذرد. در این مدت اتفاقات زیادی افتاده است که نمیدانم میتوانم با جزئیات به خاطر بیاورم و بنویسم یا گذر زمان از اهمیتشان برایم کاسته است. بعد از حدود دو ماه زندگی کردن و درس خواندن در کره جنوبی برای یک هفته به پکن رفتم. یادم میاید از زمانی که یازده ساله بودم و دختر خاله ام برای ماه عسل به پکن رفته بود میخواستم دیوار چین و شهر ممنوعه را روزی با چشمهای خودم ببینم. بلاخره ماه پیش، روز 14 آگوست توانستم این آرزوی دوره کودکی ام را برآورده کنم.
یادم میاید لحظه ای که پا روی دیوار گذاشتم با خودم فکر میکردم دارم جایی راه میروم که سه هزار سال پیش ساخته شده است و در طول سالها هزاران نفر از نسلها و طبقات اجتماعی مختلف روی آن پا نهاده اند. چه بسا شاهان و سردمداران لشکرهایی در اینجا فرمان جنگ داده اند. پیاده روی روی دیوار بسیار سخت بود و در بعضی از قسمتها که پلکانی در کار نبود شیب دیواربه حدی زیاد بود (شاید چیزی حدود 70 درجه) که اگر میله های آهنی کنار دیوارها نبودند واقعا نمیشد بالا رفت. نکته جالب توجه این بود که در بعضی قسمتها که به خاطر شیب زیاد دیوار به صورت پلکانی ساخته شده بود، فاصله بین پله ها اصلا یکنواخت نبود و هر پله ارتفاع متفاوتی از دیگری داشت که به علت قدمت و موقعیت جغرافیایی دیوار و شیب بسیار زیاد کوه بازهم شاهکار معماری در نوع خود بود.
همه کسانی که در تور دیوار چین با من بودند چینی بودند و کسی انگلیسی نمیدانست. فقط راهنمای تور انگلیسی صحبت میکرد که برای بالا رفتن از دیوار همراه ما نیامد و عملا من ماندم و کلی آدم که هیچگونه ارتباطی نمیتوانستم باهاشون برقرار کنم. بالا رفتن از دیوار چیزی حدود چهار ساعت طول کشید و به دلیل سختی راه، آفتاب بسیار شدید و ترس از جدا شدن از گروه مجبور بودیم به هم کمک کنیم و به همراه هم این مسیر رو طی کنیم. یادم میاید که برای هم توقف کردیم ومنتظر ماندیم، دست یکدیگر را برای کمک گرفتیم، خندیدیم، حرفهایی زدیم، آنها به چینی و من به انگلیسی وعلیرغم اینکه من چیزی از حرفهایی که زدیم نفهمیدم ولی با اعضای گروه که شامل دو مرد، یک زن و دو پسر بچه بود در این مدت به قدری دوست شده بودم که موقع خداحافظی احساس میکردم دلم برایشان تنگ خواهد شد. این آدمها جزئی از ماجرای برآورده شدن یک رویای بیست ساله برایم شدند که هیچگاه فراموششان نخواهم کرد. تجربه دیوار چین یکی از بهترین تجربه های من در چین بود.
در مدت سفر اولم که از یازدهم آگوست تا پانزدهم آگوست طول کشید شهر ممنوعه، مقبره مینگ، میدان تیانانمن، قصر تابستانی و خیابان وانگفوجینگ را دیدم. بعد از آن برای ده روز به ایران برای دیدن خانواده رفتم و پس از آن برای دفعه دوم به پکن بازگشتم و در طول دو روز بعد از پارک بیهای و شهر گرد و معبد بهشت دیدن کردم.
خیابان وانگفوجینگ محل تجمع توریست ها و یکی از خیابانهای مدرن و شیک شهر بود. آنجا کلی توریست از اروپا به طور خاص وهمچنین ایران میدیدم. این خیابان پر بود از مغازه هایی که اجناسی با قیمتهای خیلی ارزان میفروختند. درعین حال در همین خیابان بزرگترین مرکز خریدی که من تا حالا دیده ام هم وجود داشت که اجناس مارک دار و گران را هم میشد در آنجا پیدا کرد. اسم این مرکز خرید اورینتال پلازا است. جالب اینجاست که در کنار این مرکز خرید گرانترین برجها و ماشینهای سواری موجود در پکن را در کنار دوچرخه های قدیمی دوره کمونیستی چین میشود دید. تناقض بسیار عجیبی بود.
چند روز قبل به نقشه که نگاه میکردم میدیدم که من تقریبا یک دور دور کره زمین به جز اروپا را گشتم تا دوباره به خانه برگشتم. ابتدا با هواپیما از شرق آمریکا به غرب و بعد از گذر از اقیانوس آرام به کره و چین رفتم، از آنجا به ایران رفتم و بعد دوباره به چین و غرب آمریکا و نهایتا به شرق این قاره بازگشتم.
شنبه با دوستم ایمی رفته بودیم بوک هان سان. این کوه سه تا قله داره و جنس سنگهاش از نوع گرانیته. نزدیک قله روی صخره ها سراسر میله های آهنی و قلاب کارگذاری شده که کوهنوردهای غیر حرفه ای هم بتونند از صخره ها بالا بروند. کلی آدم پیر و جوون و حتی بچه اون بالا دیدم و واقعا برام عجیب بود که چطور در این کوه به این سختی این همه آدم هست. اصولا در سئول همه جا خیلی خیلی شلوغه ولی اینجا رو من واقعا دیگه انتظار نداشتم در این حد آدم ببینم.
روز بعدش هم رفتیم جزیره موییدو در نزدیکی اینچه آن. برای اولین بار جزر و مد آب رو دیدم. اول سطح آب بسیار پایین بود و ما کلی در روی شنهای اقیانوس پیاده روی کردیم بعد یکدفعه اقیانوس به طرز معجزه آسایی در عرض چند دقیقه بالا اومد. واقعا شاهکار بود.
![]()
کافه پاسکوچی - گانگ نام، سئول
یکشنبه ۸ جولای ۲۰۰۷
به هیچ چیز فکر نمیکنم. فقط به تماشای ......

خیابان تهران نو - محله گانگ مان، سئول

خوب باید بگم که من امشب بعد از حدود یکساعت قدم زدن در اطراف ایستگاه متروی دانشگاه دوباره به نتیجه رسیدم که واقعا دلم میخواد در شهر بزرگ مدل تهران، پاریس، سئول یا نیویورک زندگی کنم ( نه مدل لوس آنجلس ها). جایی که وقتی در خیابون راه میری فکر کنی که زنده ای، که دور و برت کلی آدم و زندگی دیگه در جریانه. بابا به خدا من خسته شدم از شهر کوچیک دیگه... من تقریبا این چند وقته مثل این ندید بدید ها هر روز رفتم تو شهر یکی دو ساعتی راه رفتم و هی ذوق کردم. فردا هم میخوام برم به هم آفیسی های کره ایم بگم بابا قدر این شهرتون رو بدونید و حسابی درش زندگی (به مفهوم واقعی) کنید تا مثل ما نیافتادید یه گوشه دهات.
این هم عکسهای بعضی جاهای باحال شهر که من رفتم تا حالا:
Seoul Tower
Meyong-dong

The 63 Building

Gyeongbok Palace
