چایخانه

 

انتظار کشيدن چقدر سخته بخصوص وقتی فکرهای بزرگ توی سر آدم هست. بايد بتونم با استادی که می خواهم موضوع تزم رو بردارم.

 


نویسنده : نسترن ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ :: پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳


 

بعد از ۱۲ سال، دوباره يک بافت زمانی زنده ( چشم خوک) را آزمايش کردم. احساس غريبی بود، خيلی هيجانزده بودم. اولش خيلی خوشم نيامد ولی بعد از مدت کمی راحت شدم. توی يخچالهای آزمايشگاه هم جسد آدم نگه ميدارن! با اين مسئله اصلا راحت نيستم. توی دانشگاه قبليم خيلی وقتها شبها هم کار ميکردم ولی الان که ميدونم جسد نگه ميداريم، می ترسم.  

 

 


نویسنده : نسترن ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳