انتظار کشيدن چقدر سخته بخصوص وقتی فکرهای بزرگ توی سر آدم هست. بايد بتونم با استادی که می خواهم موضوع تزم رو بردارم.
چایخانه

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
نویسندگان وبلاگ
نسترن
لینک دوستان
آرشیو وبلاگ
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
آمار و خروجی وبلاگ
RSS 2.0

انتظار کشيدن چقدر سخته بخصوص وقتی فکرهای بزرگ توی سر آدم هست. بايد بتونم با استادی که می خواهم موضوع تزم رو بردارم.
بعد از ۱۲ سال، دوباره يک بافت زمانی زنده ( چشم خوک) را آزمايش کردم. احساس غريبی بود، خيلی هيجانزده بودم. اولش خيلی خوشم نيامد ولی بعد از مدت کمی راحت شدم. توی يخچالهای آزمايشگاه هم جسد آدم نگه ميدارن! با اين مسئله اصلا راحت نيستم. توی دانشگاه قبليم خيلی وقتها شبها هم کار ميکردم ولی الان که ميدونم جسد نگه ميداريم، می ترسم.