چایخانه

روز اول ترم پاييز ۲۰۰۶

اوضاع خنده دار و عجیبی است. امروز روز شروع ترم پاییز است و کلی دانشگاه و شهر شلوغ شده است. در عین حال یکی از زندانیان شهر هم از بیمارستان از پریروز فرار کرده و مسئول حراست بیمارستان را کشته و الان مسلح در شهر دارد برای خودش میچرخد و هنوز پلیس نتوانسته دستگیرش کند. حدود یکساعت پیش در کمپس دانشگاه دیده شده و از آنموقع همه کلاسها تعطیل شده اند. در همه دپارتمانها قفل شده و همه باید هر جا که هستند بمانند تا اطلاع ثانوی. وضعیت عجیبی است، نمیشود بیرون رفت و باید نگران باشی که هر لحظه آقای ویلیام مروا مسلح تشریف بیاورند توی آفیس.

پینوشت ۱: حدود ساعت ۱:۱۵ است و هنوز نتوانسته اند ویلیام  مروا را دستگیر کنند. الان گفتند که یک پلیس دیگر را هم امروز صبح کشته است.

پینوشت ۲: همین الان (ساعت ۴:۳۰) خبر دادند که زندانی را دستگیر کردند. امروز تمام سطح شهر پر بود از هلیکوپتر و ماشینهای پلیس. از فردا همه کلاسها به طور عادی برگزار میشود.

 

 


نویسنده : نسترن ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ :: دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥


اربانا-شمپین

دارم از فرودگاه شیکاگو مینویسم. روز چهارشنبه برای یک دوره آموزشی چند روزه آمدم دانشگاه ایلینوی در اربانا-شمپین و امروز دارم برمیگردم به ویرجینیا. سفر خیلی خوبی بود. کلی کار تحقیقم را جلو برد و یک راهکرد جدید به مسائل وابسته به ارتعاشات و دینامیک یاد گرفتم. هر روز به طور وحشتناکی باید با کلی تئوری ریاضی سروکله میزدم تا بتوانم در برنامه ام استفاده شان کنم. در واقع دارم سعی میکنم برای حل مسائل دینامیک غیرخطی از متد راه حل پریودیک استفاده کنم. احتمالا خیلی زود یک مقاله با دکتر دانکویچ خواهیم نوشت.

اربانا-شمپین شهر قشنگی بود با مناظر و طبیعتی زیبا، ساختمانهای بسیار قدیمی و دانشجویانی سختکوش که تمام مدت پای کامپیوتر یا در آزمایشگاه مشغول به کار بودند به طوری که وقتی در راهروها قدم میزدی احساس میکردی کسی در دپارتمان نیست. هر روز که سخت مشغول بودم ولی دیشب توانستم یک دوری در شهر بزنم و خیلی لذت بردم. در ضمن ظاهرا از نظر فعالیتهای فرهنگی و هنری از بلکسبرگ فعالتر هستند. در هر صورت تجربه بسیار عالی و روزهای پربازدهی بودند این چند روز و در ضمن من برای اولین بار توانستم محدوده مرکزی آمریکا را ببینم.

 

 


نویسنده : نسترن ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ :: یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥


لذت رویاندن

از اوایل بهار دوست داشتم که امسال تو گلدونهای کوچک سبزیجات خانگی بکارم که بتوانیم در طول تابستان حتی اگر خیلی کم از سبزیهای طبیعی (Organic) استفاده کنم و بیشتر از آن از بوی خوب و بهشتی سبزیهای تازه لذت ببرم ولی بعد سفر ایران پیش آمد و وقتی برگشتم دیگر مطمئن بودم که وقت کاشتن دانه ها گذشته و دیر شده است. در ضمن کلی کارهای تحقیقیم هم بود که باید انجام میشد.

تا اینکه یکروز حدود یکماه پیش که با چند تا از دوستانمان رفته بودیم برای شنا در رودخانه کلیتور لیک، یکیشان بهم گفت که به تشویق و برای همراهی دوستش رفته باهاش در باغچه YMCAدانشگاه بادمجان، گوجه فرنگی، خیار و چند تا سبزی دیگر کاشته است. من هم که به خاطر از دست دادن فرصت کاشت دانه سبزیجات که اوایل بهار است کلی ناراحت بودم متوجه شدم که هنوز هم فرصت هست و میشود به جای دانه، نشاء خرید و کاشت. خلاصه با کلی ذوق و شوق دو تا نشاء گوجه فرنگی خریدم و یک گلدان. جریان کاشتن نشاهای گوجه در گلدان خیلی هیجان آور و جالب بود. بعد از آن هم چون من ریحان خیلی دوست دارم چند تا هم دانه ریحان در گلدانم کاشتم. از آنروز یکماهی میگذرد و من الان حدود ۶ تا گوجه فرنگی نرسیده و چند تا ساقه ریحان کوچک دارم.

خیلی آرامشبخش است روزهایی که بعد از کلی پای کامپیوتر نشستن و برنامه نویسی، از دانشگاه میایم و به باغچه کوچکم سر میزنم تا رشد این سبزیهای کوچک و گوجه ها را تماشا کنم. چند روز پیش که مقداری از ریحانها را داشتیم میخوردیم حس عجیبی ذاشتم که چطور این برگهای کوچک با آن بوی بهشتیشان از آن دانه ها و یک مقدار خاک و آب ایجاد شده اند.

یک چند تا عکس از ریحانها و گوجه های نرسیده میگذارم اینجا.


نویسنده : نسترن ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ :: سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥