سفر چين

مدت زیادی از آخرین باری که نوشتم میگذرد. در این مدت اتفاقات زیادی افتاده است که نمیدانم میتوانم با جزئیات به خاطر بیاورم و بنویسم یا گذر زمان از اهمیتشان برایم کاسته است. بعد از حدود دو ماه زندگی کردن و درس خواندن در کره جنوبی برای یک هفته به پکن رفتم. یادم میاید از زمانی که یازده ساله بودم و دختر خاله ام برای ماه عسل به پکن رفته بود میخواستم دیوار چین و شهر ممنوعه را روزی با چشمهای خودم ببینم. بلاخره ماه پیش، روز 14 آگوست توانستم این آرزوی دوره کودکی ام را برآورده کنم.

یادم میاید لحظه ای که پا روی دیوار گذاشتم با خودم فکر میکردم دارم جایی راه میروم که سه هزار سال پیش ساخته شده است و در طول سالها هزاران نفر از نسلها و طبقات اجتماعی مختلف روی آن پا نهاده اند. چه بسا شاهان و سردمداران لشکرهایی در اینجا فرمان جنگ داده اند. پیاده روی روی دیوار بسیار سخت بود و در بعضی از قسمتها که پلکانی در کار نبود شیب دیواربه حدی زیاد بود (شاید چیزی حدود 70 درجه) که اگر میله های آهنی کنار دیوارها نبودند واقعا نمیشد بالا رفت. نکته جالب توجه این بود که در بعضی قسمتها که به خاطر شیب زیاد دیوار به صورت پلکانی ساخته شده بود، فاصله بین پله ها اصلا یکنواخت نبود و هر پله ارتفاع متفاوتی از دیگری داشت که به علت قدمت و موقعیت جغرافیایی دیوار و شیب بسیار زیاد کوه بازهم شاهکار معماری در نوع خود بود.

همه کسانی که در تور دیوار چین با من بودند چینی بودند و کسی انگلیسی نمیدانست. فقط راهنمای تور انگلیسی صحبت میکرد که برای بالا رفتن از دیوار همراه ما نیامد و عملا من ماندم و کلی آدم که هیچگونه ارتباطی نمیتوانستم باهاشون برقرار کنم. بالا رفتن از دیوار چیزی حدود چهار ساعت طول کشید و به دلیل سختی راه، آفتاب بسیار شدید و ترس از جدا شدن از گروه مجبور بودیم به هم کمک کنیم و به همراه هم این مسیر رو طی کنیم. یادم میاید که برای هم توقف کردیم ومنتظر ماندیم، دست یکدیگر را برای کمک گرفتیم، خندیدیم، حرفهایی زدیم، آنها به چینی و من به انگلیسی وعلیرغم اینکه من چیزی از حرفهایی که زدیم نفهمیدم ولی با اعضای گروه که شامل دو مرد، یک زن و دو پسر بچه بود در این مدت به قدری دوست شده بودم که موقع خداحافظی احساس میکردم دلم برایشان تنگ خواهد شد. این آدمها جزئی از ماجرای برآورده شدن یک رویای بیست ساله برایم شدند که هیچگاه فراموششان نخواهم کرد. تجربه دیوار چین یکی از بهترین تجربه های من در چین بود.

در مدت سفر اولم  که از یازدهم آگوست تا پانزدهم آگوست طول کشید شهر ممنوعه، مقبره مینگ، میدان تیانانمن، قصر تابستانی و خیابان وانگفوجینگ را دیدم. بعد از آن برای ده روز به ایران برای دیدن خانواده رفتم و پس از آن برای دفعه دوم به پکن بازگشتم و در طول دو روز بعد از پارک بیهای و شهر گرد و معبد بهشت دیدن کردم.

خیابان وانگفوجینگ محل تجمع توریست ها و یکی از خیابانهای مدرن و شیک شهر بود. آنجا کلی توریست از اروپا به طور خاص وهمچنین ایران میدیدم. این خیابان پر بود از مغازه هایی که اجناسی با قیمتهای خیلی ارزان میفروختند. درعین حال در همین خیابان بزرگترین مرکز خریدی که من تا حالا دیده ام هم وجود داشت که اجناس مارک دار و گران را هم میشد در آنجا پیدا کرد. اسم این مرکز خرید اورینتال پلازا است. جالب اینجاست که در کنار این مرکز خرید گرانترین برجها و ماشینهای سواری موجود در پکن را در کنار دوچرخه های قدیمی دوره کمونیستی چین میشود دید. تناقض بسیار عجیبی بود.

چند روز قبل به نقشه که نگاه میکردم میدیدم که من تقریبا یک دور دور کره زمین به جز اروپا را گشتم تا دوباره به خانه برگشتم. ابتدا با هواپیما از شرق آمریکا به غرب و بعد از گذر از اقیانوس آرام به کره و چین رفتم، از آنجا به ایران رفتم و بعد دوباره به چین و غرب آمریکا و نهایتا به شرق این قاره بازگشتم.

/ 3 نظر / 49 بازدید
بهار

خوشحالم که بهت خوش گذشته و کلی حسودیم شد بهت :) البته با توصیفایی که کردی تونستم خیال کنم که اونجام

jeerjeeral

it;s interesting, you could as well talk farsi to you companions on the great wall ;) l

امید

سلام نسترن جان هميشه به وبلاگت سر ميزنم.حرف نداره.اولين بار که خوندم مطالبتو اشکم در اومد.بهت تبريک ميگم.اينجا همه دوست داريم